… نمیدانم چند ساعت کنار در، زیر باران نشستم. لباسهایم خیس شده بود و مثل سنگ چسبیده بود به بدنم. دست آخر بی رمق،
معرفی کتاب
من دختر نیستم
زن باید تو آشپزخونه کلفت باشه، تو رختخواب روسپی، تو خیابون پرنسس برگرفته از مجموعهداستان «من دختر نیستم» نوشتهی خانم شیوا ارسطویی نشر
خربزه بوی خوشبختی میدهد
ساعت ده صبح بود. از آن ده صبح هایی که انگار فقط به درد پیرزنهای مچالهی کجوکوله میخورد که لو بدهند گوشهی اتاقی که
ماه در حلقهی انگشتر
باز میپرسم: «چه خبر؟» میگوید: «خواهرم که دارد میرود. من هم دارم میروم» میپرسم: «تو کجا؟ خواستگار برایت آمده است؟» میخندد و به طعنه
صبح روز هفتم
پسرک رفت زیر خاک . ما از گورستان برگشتیم. هر کدام از ما به خانهاش رفت. تنها شدهام. اگرچه بهنظر میرسد حس خوبی باشد،
