هیچوقت برایت ننوشته بودم. میدانم. تعجب کردهای. اینقدر سنگین، و به روش آقا معلمها و یا شاید عریضهنویسهای دور میدان عدالت، که یادت هست
معرفی کتاب
شروع یک زن
گفت: «انگار روابط عاطفی تغییر نمیکنند. خشونت روانی یعنی همین دیگر. بیتوجهی. نشانندادن عواطف؛ مسخره کردن خواستههای عاطفی زن… گفتم: «چقدر ما زنها به
این برف کی آمده
… مرد رفت به آشپزخانه و باز به لیوانهای نیمهپر چای نگاه کرد و به تکههای نان و شیشهی دربازماندهی مربا. سری تکان داد
کلاژ
زمان، خیابان را طولانی کرده است. خود را در لابهلای خطها گم میکنی. سی بهار از عمرم گذشته. کهنهزخم عمیقی را بر قلب و
اسبی برای مردن
… فقط نگاه کرده. نگاه و دیگر هیچ. و بعد گوش داده به صدای جویباری که از جایی دور میآمده انگار. درست در همین
