من از زندگی چیز زیادی نمیخواستم. گمانم پری هم نمیخواست. در واقع من سالها بود به این نتیجه رسیده بودم که اگر از زندگی
معرفی کتاب
غم آخر
حالا از پس اینهمه سال اگر کسی بیاید و بپرسد که آیا واقعاً «رؤیا» را دوست داشتهام، چه دارم که در جوابش بگویم؟ آدم
روز خرگوش
چیزی در سینهام پرپر میزند. حتماً جریان خونم سرعت پیدا کرده که در اعضای بدنم چابکی و فرزی احساس میکنم. وقتی جلوی خانهاش ایستادم،
روزنامهنگار
… و بعد قسمتی از نوشتهات را انتخاب میکردی و برایش میخواندی و توی یکی از داستانهایت که یک شب داشتی برای من و
پاگرد
حتی ذرهای از حرفهای آن روزم یادم نیست. حتی جرئت نمیکردم به صورتش نگاه کنم. چند عابر نگاه چپی به ما کردند. هرچه بلد
