غزل زیبایی از خانم مژگان عباسلو را با هم بخوانیم: میخواست با تو رخت سفر در بیاورد از چشمهای خیس تو سر در
عشق و رنج و پراکندهگویی
زخمهای زندگی
روایت صادق هدایت: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به
انگشتر
یکبار گفتی: یک انگشتر خوشگل دیدهام که همیشه آرزو داشتهام مرد زندگیام یکی از اینها دستش باشد. برگشتم گفتم: عزیزم، من با انگشتر رابطهای
بیداری
نمیدونی کنار تو / چه حالی داره بیداری / بذار باور کنم امشب / تو هم حال منو داری پینوشت از برتراند راسل: با
نشانیها
از سید علی صالحی عزیز: نشانی اول: میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا بعد از آن همه سال، آن
