فریبرز 33 سال دارد. او کارمند یک ادارهی دولتی معتبر است. او مجرد است و روابط خوبی با زنها و دخترها دارد. خانوادهی فریبرز
عشق و رنج و پراکندهگویی
سال نو…
مثل عادت همیشگیات، دستهگل هر چقدر هم زیبا بود، سریع گلها را جدا میکردی. به تو میگفتم: حیف نیست دسته گلی به این قشنگی
سرخ … زرد
ســُــرخ میشوی ، وقتی میشنوی «دوستت دارم» زرد میشوم ، وقتی میشنوم «دوســــتش …داری» چهارشنبهسوری راه انداختهایم… ســـرخی ِ تو از من … زردیِ
نماز
… و سپوری دیدم که به یک پوستهی خربزه میبرد نماز …
بمان؛ چنان ماندنی که
دوباره پیداش شده. نه اینکه رفته باشد یا لحظهای رهام کرده باشد یا من لحظهای رهاش کرده باشم، نه. همیشه بوده. حداقل پیش خودم
