به منصور میگویم: «ببخشید امروز حسابی…» میگوید: «با من اینطوری حرف نزن. خودت میدانی که حاضرم تمام زندگی و دار و ندارم را…» یعنی
معرفی کتاب
شب ممکن
ازش پرسیدم: «آشغال! چهکار میکنی که هیچکس، حتی وقتی میفهمد چه مادربهخطایی هستی باز هم بهکلی ولت نمیکند؟» بدون آنکه زیاد فکر کند گفت:
یوسفآباد؛ خیابان سیوسوم
«… مارکها صرفاً همان لباس یا ادوکلن یا شامپو یا چیزی که ظاهراً نشان میدهند، نیستند. پشت هریکیشان رؤیایی جهانی خوابیده است. مثلاً وقتی
مجموعهی نامرئی
… وجدان! … وجدانش چه غوغایی به پا کرده بود. از او گناه سر زده بود. او سالها به خود، به دستگاه ظریف پیکر
خالهبازی
«… تو با گفتار و رفتارت، مدام به من می گفتی: «آزادی. حق و حقوقی داری. مانع تو نمیشوم». میدانی! من فکر میکنم ما
