«…حالم به هم میخورد از پوستهی خردشدهی تخممرغ قاطی با زرده و سفیده که مردها برای تقویت به سرشان میزدند و بعد باقیماندهاش را
معرفی کتاب
مردم عادی؛ زندگی معمولی
یک روز بعد از آنکه نزدیک خانهشان رسیدیم، دستاش را به سمتم آورد و گفت: «من یه چند روزی بهت زنگ نمیزنم. تو هم
نویسنده
من نویسندههای ناشناس را بیشتر دوست داشتم، چون خودم یکی از آنها بودم. دنیای آنها به من نزدیکتر بود. از نویسندگان شناختهشده خوشم نمیآمد
رنج خیانت
«… رنج خیانت، هزار و یک زبان دارد. زبان گریستن بدون اشک؛ زبان خیرهشدن به دیوار؛ زبان پنهانکردن صورت توی شکمِ نهچندان نرم بالشی
دور و نزدیک
«… گاهی این را که برای دوستداشتن هم، باید تلاش کرد را نمیفهمم. تلاشهای یکطرفه. اینکه دوستداشتن به شکل ناگهانی و غیرقابلکنترلی در یکطرف
