به تازگی کتابفروشی جمعوجوری در محل باغموزهی هنر راهاندازی شده که از قضا دوست خوبمان آقای احمد زاهدی لنگرودی هم در آنجا مشغول به
معرفی کتاب
آمده بودی برای خداحافظی
زن، چشمهایش را بسته بود و زیر لب چیزی میگفت. بعد گفت: «این مرد تنها…» حرفش را نیمهتمام گذاشت. میخواست مرد را بسازد و
برو ولگردی کن رفیق
من سرم توی درسهای عقبافتاده بود و تارم را میزدم. از «مدار منطقی» به «بیداد» شجریان. ریشم را هم گذاشته بودم بلند شود و
روز گودال
«… من به تازگی دریافتهام- و این را در خواب فهمیدم- که بهخاطر یک انسان تازه که جور دیگری مرا صدا کند و هرم
برای روزهای مبادا
برگزارکنندگان جایزهی ادبی ایران، جشنوارهای به نام «برای روزهای مبادا» هم برگزار کردهاند. اینجانب نیز با ارسال یکی از داستانهایم، در این فراخوان شرکت
