حس خیلی خوبی ست که وقتی بیحوصله نشستهای و حال کار کردن هم نداری، یکدفعه یکی از همکارانت برایت شعر بخواند.
و تو بپرسی که آن اشعار، سرودهی چه کسی ست.
و او جواب بدهد: خودم
و تو تازه متوجه بشوی که همکاری که سالهاست او را میشناسی، شعر هم میگفته و تو بیخبر بودهای.
دوست و همکار عزیزم، جناب آقای حسن عسگرپور، ما را به میهمانی چند شعر برده است.
از او تشکر میکنم:
ابعاد من را دزدیدند
و اصلی را نپذیرفتم
بیایان به سادگی باکرگیاش را ابدی کرد
*
به یک چیز فکر کنم خسته میشوم
در زایش ابعاد هم پرپر میشوم
و گل
بدیها و ابدیتاش را به گناه من مینویسد
*
در میادین رقص، او مجذوب میکند همه را
و چشمهایم ریسه میرود
*
تنم یخ کرده
و کسی باور نمیکند
اما تشییع من
مراسم خاکسپاری مرا پیگیر میشود
*
ای کاش در انتحار ابعاد
افکارم را جمع و جور میکردم
…..و نامرئی
آنگاه دیدنش
آهنگ قلب مرا کیفور میکرد
*
تنم یخ کرده
در دیدارش
احساس من
سرکوب میشود
له میشود
به اشیا توان فکر ندارم
رنجم میخواهد بدون اسم بماند …
========================
قدمهات سوی من بود
به خودم بالیدم
اگر دقالباب بشود
و ناگهان بارا ن بزند
نشانههای من همه شسته میشوند
آن گوشه بود که تهسیگارها
در تهپیالهها
خیس میخوردند
شاید که راه و چاه
از من دریغ میشود
به انتظارم روزی را که از راه میرسد
آنوقت
از دهانهی چشمهایم فواره میزند
خون
زندگی
یک نام
یک صدا
و گل به سمت رقابت جیغ میکشد
دیوانهها هم آنروز دست میزنند
گویی دقالباب را نمیشنوی
آفتاب دارد سفر خواب تو را
در جلبکهای مست میلیسد

