آقای رضا کاظمی (پزشک و منتقد سینما) در سایتشان مطلبی نوشتهاند که به حال و روز خیلی از ما نزدیک است.
عین این نوشته را با هم بخوانیم:
======================
چند شب پیش فیلمی میدیدم. جایی یکی از شخصیتها به دیگری گفت: «اگه نمیتونی دنیا رو تغییر بدی، لااقل دنیای خودتو تغییر بده.» جملههایی از این دست را البته بارها شنیدهایم. اما این بار این پرسش مثل خوره افتاده به جانم: چهقدر توانستهام در زندگیام این پند را به کار ببندم؟
به گمانم مشکل خیلی از آدمهای ناامید و سرگردان دور و برم (درست مثل خودم) ناتوانی در اجرای چنین ایدهی ساده و کارآمدی است. البته زندگی در کشوری بسته و قهرآلود چون ایران ناخواسته آدم را به یک زندگی دوگانه (علما ریاکارانهش مینامند) سوق میدهد؛ آدمها در بیرون/ اجتماع یک جورند و در چارچوب خانه و حریم شخصیشان یک جور دیگر. نیاز مالی یا طمع برای کسب منفعت بیشتر، خیلیها را به موقعیتهایی سوق میدهد که کمترین قرابتی با دلبستگی و باورشان ندارد.
اما مرادم از تغییر دنیای شخصی، این وجه ریاکارانهی ناگزیر نیست؛ که همه به درجاتی به آن گرفتاریم. پرسش من از خودم ( و شاید از خوانندگان این نوشته) این است که آیا توانستهایم خلوت دلخواه خودمان را در ازدحام آدمها بسازیم؟ خلوتی که فارغ از جغرافیا (شهر و خانه) در ذهن خودمان شکل بگیرد، و در حضور دیگران هم خدشهای به آن وارد نشود.
راستش تمام درد من این است که روز به روز تواناییام برای حفظ آن استقلال و غنای ذهنی که سالها برایش تلاش کرده بودم، تحلیل میرود. شاید بتوانم این فروکاستن را به چند عامل بیرونی نسبت بدهم: استبداد، سانسور، زندگی در محیطی مرگآلود و اندوهبار، غم نان، دوری روزافزون آدمهای پیرامون از محبت و صداقت، و…
اما بیتردید اینها عواملی فرعی هستند که پیشتر هم با قوت و ضعف، گرداگرد زندگیام حضور داشتهاند. اشکال کار در ناتوانی قوای ذهنی امروز من برای نادیده گرفتن این عوامل همیشگی است.
و سر این رشته را که بگیریم به این پرسش اساسی میرسیم که «دلیل اصلی این ناتوانی ذهنی چیست؟». پاسخ چنین پرسشی کلید معمای دلمردگی و ناامیدی من و امثال من است. و من هنوز به این پاسخ نرسیدهام. و چه بسا هرگز نرسم.
