یکییکی طرحها را میدیدم و جلو میرفتم. رسیدم جلوی خرکاش. کاغذ را دودستی به سینه چسبانده بود و به روبهرویش نگاه میکرد.
رنگش پریده بود یا چون آرایش نداشت، اینطور به نظر میرسید. به هر حال یک جور حالت بیرنگی بهش غلبه کرده بود.
گفتم بگذاردش روی خرک. کاغذ را برداشتم و چند دقیقهای همینطور نگاهش کردم.
گفتم: «اجازه بدهید این طرح مال من باشد؛ خانم»
چیزی نگفت….
… در خیابان وقتی میآمدم دیگر نگاهش نکردم و گذاشتم درون کیف بماند. روی نیمکت نشستم. چند دقیقهای هوای تازه را فرو دادم و بعد در کیف را باز کردم.
طرح مدادی یک سیب است با مداد کنته، بدون رنگآمیزی. غیر از این چیز دیگری نمیشود گفت. فقط خط است و سایهروشن، اما تکاندهنده است. لابهلای این خطوط چیزی است که آدم را از خودش غافل میکند…
بعضی وقتها طرح، طراح را از مرزی میگذراند که نه در پی آن بوده و نه آگاه بر آن.، باید فقط پیش بیاید. معمولاض طرح از روی مدل زده میشود و به هر حال اصل این است که شبیه باشد.
اما طرح این سیب بیشتر شبیه عکس است و انگار بدون کموکاست، واقعیتی را مینمایاند که در هیچ زمان و مکانی؛ در هیچ کجای دنیا دستیافتنی نیست و مثل یک عینیت خاص فقط در ذهن او وجود دارد. وگرنه یک سیب که مثل همهی سیبهای دنیا یک روز خورده میشود و سپس هضم و دفع میشود، چه ارزشی میتواند داشته باشد…
برگرفته از مجموعهداستان «نیل»
نوشتهی آقای محمد تقوی
نشر چشمه – چاپ اول – زمستان 1390

