زن، چشمهایش را بسته بود و زیر لب چیزی میگفت.
بعد گفت: «این مرد تنها…»
حرفش را نیمهتمام گذاشت. میخواست مرد را بسازد و شکل بدهد. چشمهایش را باز کرد و توی فنجان را نگاه کرد.
من آدمهای زیادی را توی قصههایم ساخته بودم. بیشترشان زنهای مستاصل و بیچارهای بودند که آویزان یک جور عشق مسخره بودند.
اما مردهایی را که میساختم، بیشترشان یا مرده بودند یا یک سایه بودند…
و حتما اگر قرار بود مرا من را دوست داشته باشد و من هم دوستاش بدارم، بیشتر از یک سایه نبود.
اما اینبار زن فالگیر میساختش.
گفت: «بلند بالا و خوش قیافه» و من به مردی فکر کردم که از پشت مجسمهی برنزی بودا بیرون آمده و پرسیده بود: «امری دارید؟» و صاف نگاه کرده بود توی چشمهایم و من یکباره سرخ شده بودم…
سالها بود به هیچ مردی نگاه نکرده بودم… شاید اگر زن فالگیر توی فنجاناش دقت میکرد، چند تار موی نقرهای روی شقیقههای مرد میدید.
یا نه! میتوانست بگوید پیراهن سرمهای با شلوار جین چقدر به او میآید.
شاید بوتهایش را هم میدید که بندهایش را سرسری بسته بود و یکیشان باز بود…
برگرفته از مجموعهداستان «آمده بودی برای خداحافظی»
نوشتهی خانم میترا صادقی. نشر ثالث – 1388
وبلاگ نویسنده در اینجا


سلام
آقاي نويسنده، با توجه به اين كه اين ايميل را براي من به طور خصوصي ارسال كرده ايد
” تعداد پاسخهای تو در توی سایت من 5 فقره است که همهاش را مصرف تو کردم.
برای ادامهی مباحثه، برو روی یک مطلب دیگه کامنت بگذار و یا یک کامنت جدید در پایین کامنت آخر بگذار.هنوز جراتاش را پیدا نکردی خودت رو معرفی کنی؟ باور کن از دستت ناراحت نیستم. ”
ضمن اينكه بايد اشاره كنم به اين موضوع كه اين نظر آخرين نظر من در اين وبلاك است تاكيد مي كنم؛ مهم نه آن است كه من چه كيستم مهم اين است كه راستگويم.، بي غرض و بي غش.
خدانگهدار.
[پاسخ]